ســـکوت!!!

نمی دونم که خدا باور می کنه یا نه....
ولی من باور می کنم که هنوز قلبم می تپد ....
باور می کنم که خدا باور می کند با این دل سیاهم چقدر صدایش می زنم و هیچ جوابی نمی دهد....
فقط سکوت و یک نگاه!
نگاهی که شاید دستی بوده است برای کمک ....
سکوتی که شاید پر بوده از حرف ولی من مثل همیشه نا شنوا بودم و هستم....
حال فریاد می زنم که خدایا به من گوشی عطا کن تا بتوانم عظمت این سکوت تو را در یابم....
دریابم....

در باد قدم می زنم

چون می دانم جز تو کسی منتظر صدای پای من نیست

و خنده هایت و گریه هایت را بر گوش قاصدکهای قاصد می سپارم.

کلبه عشقمان را با کلید سازش باز می کنم

و هر روز بر این امید جاده های نقش بسته بر کهکشان را می پیمایم

تا به تو برسم . به تو که می شد همه دوستی را در نگاهت خلا صه کرد.

ببین که چگونه اندوهگنانه از برابرت می گذرم

ببین که چگونه بی دوست و تنها می گذرم

تنها مثل پرنده ای بی بال

در آسمان غروب

آری من و تو پایان غصه های تلخ تاریخیم

من و تو انسان همه طوفان هاییم

مرا ببین که بی دوست و تنها می گذرم

تنها مثل باد از کرانه گیسوانت

ببین که حقیقت درد و مرگ را چگونه می گریم

مرا ببین که تنها و بی دوست می گذرم

تنها و بی دوست از برابرت

یک چشم من از فراق یارم بگریست

                     وان چشم دگر بخیل گشت و نگریست!

                                               چون روز وصال شد جزایش کردم

                                                                 که آری نگریستی و نباید نگریست.

+نوشته شده در ساعت20:40توسط بـــهــراد | |